برای یکی از کارهای اداری به اداره ی شهربانی می رفتم. یک ساختمان بزرگ و حصار بندی شده در مرکز شهر. از دور که نزدیک می شدم صف چند نفره ای منتظر ایستاده بود، که با یک نگاه بیشتر آنها غیرفرانسوی بودند. از در کنار آنها و از جلوی دو نگهبان که همزمان سلام کردند، وارد محوطه شدم. درون ساختمان بیشتر به اداره ی پست شباهت داشت. تابلوی "خارجیان" سمت راست در ورودی اول از همه توجه مرا جلب کرد. جمعیت زیادی در بخش نشسته بودند، و من ظاهرا باید مدتها منتظر می ماندم. اما متوجه شدم که دستگاه پخش بلیط انتظار دیگر کار نمی کند، و کسی به من گفت که بخش دیگر تعطیل شده، اما برای اطلاعات می توانم در صف دیگری که اشاره کرد بایستم. جمعیت این صف بسیار کمتر بود و حدودا یک ربع ایستادن داشت و من هم در این مدت سرگرم اطراف خود می شدم.ـ
این ساختمان یکی از مکانهایی بود که همزمان طیف وسیعی از مردم را می شد در آن ملاقات کرد: فرانسوی و غیر فرانسوی، سیاه سفید یا زرد، زنهای با حجاب کامل یا پوشش های خاص دیگر. هنوز انتهای صف ایستاده بودم که خانمی با تعجب از من پرسید همه ی این صف برای اطلاعات است؟ بعد کمی پشت سرم ایستاد و پس از چند دقیقه ناپدید شد. دستگاه پخش بلیط هنوز برای بخش های دیگر کار می کرد. دختری یک بلیط از دستگاه گرفت، همزمان مرد دیگری بلیطش را به او می دهد و می گوید من دارم می روم! دختر آنرا هم می گیرد و با لبخندی می رود. می بینم روی کاغذی بالای دستگاه نوشته شده: "روزانه بیشتر از صد بلیط پخش نمی شود، با تشکر از همکاری شما". هنوز آخر صفم و صف روبروی من بسیار کند جلو می رود. پسر بچه ای که با خانواده اش دم در ایستاده جمله ای را داد می زند، اما صدای بلندش در ازدحام آرام اداره گم می شود: "توجه توجه! بارون داره می آد!"ـ
با ریتم آرامی به جلوی صف می رسم. کارمندی که مسئول اطلاعات بود ظاهرا مشغول کارهای دیگری شده، و من به سمت دیگر می روم که یک خانم میانسال فرانسوی ایستاده و به نظرم بسیار زیبا می آید. جلو می روم و ازش سوالم را می پرسم. با همان کسالتی که قبل از ظهرها در همه اداره ها، دانشگاهها یا حتی کوچه و خیابان ها موج می زند، مکالمه ی آرام ما دنبال می شد. اما داشت به کارت شناسایی ام نگاه می کرد که یکدفعه پرسید: شما ایرانی هستید؟ چشمهایش برق زد و لبخند محوی روی صورتش نشست. ناگهان بسیار مهربان شد، جوری نگاه می کرد انگار در عالم دیگری سیر می کرد. نیم نگاهی به صف پشت سرم انداخت، و بی اعتنا به آنها دوباره با نگاه مهربان ادامه ی صحبت با من را پیش گرفت. نمی دانستم این همه شیفتگی او آیا مربوط به فرهنگ ایران یا ایرانی بودن است، یا چه چیز دیگری توانسته او را این چنین نسبت به ایرانی ها مشتاق کرده باشد. تا آن موقع در برابر هر بار که می گفتم ایرانی هستم برخوردهای بسیار متفاوتی دریافت کرده بودم، اما این عکس العمل چیزی بیش تر از علاقه یا توجه بود. پس از آن چند سوال شخصی پرسید، مثلا این که چند وقت است آمده ام، بعد سراغ چند نفر ایرانی که که در مونت پلیه زندگی می کنند را ازم گرفت، و بحث های مختلف را پیش گرفت. در آخر بعد از چند دقیقه با او خداحافظی کردم. از ساختمان خارج می شوم، دو نگهبان دم در این بار بالای پله ها بودند، آنها هم خداحافظی می کنند و من جواب زیر لبم را خودم هم به زحمت می شنوم.ـ
یکی از روزهای ابری بود و گاهی باران نم نم می زد، اما مردم زیادی بودند که چترهایشان را باز کرده بودند. بعد از آن برای کاری دیگر به یک ساختمان اداری سر راه می روم، جمعیت ده نفره ای منتظر نشسته بود. مرد حدودا سی ساله ای از پشت روزنامه اش نیم نگاهی به من می اندازد. پشت سر جمعیت، مسئول دفتر پشت میزش با یکی از ارباب رجوع ها صحبت می کرد. پس از بیست دقیقه نوبت نفر بعدی شد و او هم بیشتر از یک ربع مشغول بود. چند دقیقه ی دیگر نشستم و بعد از شمردن جمعیت یازده نفره ای که قبل از من نشسته بودند، از اتاق خارج شدم، و سنگینی نگاه همان مرد از پشت روزنامه مرا دنبال کرد.ـ
شب با تلفن با یکی از دوستانم صحبت می کردم، از اداره ی شهربانی گفتم که سراغ یک خانم بور با موهای کوتاه را ازم گرفت، تقریبا می دانستم چه می خواهد بگوید وقتی گفت او قبلا عاشق یک آقای ایرانی بوده.ـ