ظهر بود که برای ناهار تصمیم گرفتم به یکی از کافه رستوران های مرکز شهر بروم. مثل همیشه قدم زنان که نزدیک میدان کمدی می شوی، جنب و جوش بیشتری که در راه است را از دور حس می کنی. اما با همه ی این ها کرختی ظهر همه جا ولو بود: میز و صندلی های رستوران ها که زیر آفتاب لم داده بودند، مردمی که برای استراحت نیمروزی دور هم جمع شده بودند، سگ ولگردی که روی سنگفرش های سرد کنار حوض پرسه می زد، و کمی آنطرف تر، صدای ملایم موسیقی خیابانی. دو مرد میانه سال بودند که با لباس های کولی وار جلوی تراس یکی از رستوران ها می نواختند، یکی ویولن و دیگری آکوردئون؛ یکی از رقص های مجار برامس بود که صدایش از بلندگوی کنار پایشان پخش می شد. با وجود بساط درویشی شان، بسیار خوب اجرا می کردند. بعد هم نوبت یکی از سوناتهای موتسارت رسید، به شک افتاده بودم که اجرایشان واقعی باشد. همانطور که از جلوی شان رد می شدم، به فکر پول خردی بودم که در کاسه شان بیندازم. سکه ای انتخاب کردم، نمی دانستم پولی که می دهم بیش از حد زیاد است یا بالعکس، بیش از حد کم است، چرا که سکه هایی که اینجا با آن سر و کار دارم در ایران ارزش اسکناس داشتند. لیوان یک بار مصرف سفیدی کنار بساطشان بود که پول ها در آن جمع می شد. سکه را که انداختم، دیدم در آن به جز دو نخ سیگار چیز دیگری نیست.ـ