Overblog All blogs Top blogs Economy, Finance & Legal
Edit post Follow this blog Administration + Create my blog
MENU

Advertising

نیمروز پائیزی

ظهر بود که برای ناهار تصمیم گرفتم به یکی از کافه رستوران های مرکز شهر بروم. مثل همیشه قدم زنان که نزدیک میدان کمدی می شوی، جنب و جوش بیشتری که در راه است را از دور حس می کنی. اما با همه ی این ها کرختی ظهر همه جا ولو بود: میز و صندلی های رستوران ها که زیر آفتاب لم داده بودند، مردمی که برای استراحت نیمروزی دور هم جمع شده بودند، سگ ولگردی که روی سنگفرش های سرد کنار حوض پرسه می زد، و کمی آنطرف تر، صدای ملایم موسیقی خیابانی. دو مرد میانه سال بودند که با لباس های کولی وار جلوی تراس یکی از رستوران ها می نواختند، یکی ویولن و دیگری آکوردئون؛ یکی از رقص های مجار برامس بود که صدایش از بلندگوی کنار پایشان پخش می شد. با وجود بساط درویشی شان، بسیار خوب اجرا می کردند. بعد هم نوبت یکی از سوناتهای موتسارت رسید، به شک افتاده بودم که اجرایشان واقعی باشد. همانطور که از جلوی شان رد می شدم، به فکر پول خردی بودم که در کاسه شان بیندازم. سکه ای انتخاب کردم، نمی دانستم پولی که می دهم بیش از حد زیاد است یا بالعکس، بیش از حد کم است، چرا که سکه هایی که اینجا با آن سر و کار دارم در ایران ارزش اسکناس داشتند. لیوان یک بار مصرف سفیدی کنار بساطشان بود که پول ها در آن جمع می شد. سکه را که انداختم، دیدم در آن به جز دو نخ سیگار چیز دیگری نیست.ـ

Advertising
Back to home page
Share this post
Repost0
To be informed of the latest articles, subscribe:
Comment on this post
S
<br /> سلام. روزی روزگاری در تهران روزگاری داشتیم. "سکه را که انداختم دیدم در آن چیزی به جز دو نخ سیگار نیست."عالی بود . دلم برات تنگ شده.<br /> <br /> <br />
Reply