Overblog All blogs Top blogs Economy, Finance & Legal
Edit post Follow this blog Administration + Create my blog
MENU

Advertising

نامه های پارسی ۱

 اتفاقات و ماجراهایی که در شهر فرنگ، یک خارجی‌ _ بخصوص که تازه رسیده باشد_ را دنبال میکنند آنقدر زیاد هستند که یادآوری یا بیان همه شان گاهی غیرممکن به نظر می آید. این شهر هم یکی‌ از شهرهایی است که همیشه در دل روزها و شبهایش می تواند ماجراهای رنگارنگی پیش بیاید؛ خاصیت طبیعی ِ یک شهر جوان. دیوارهای کوچه ها و خیابانها همیشه پر از اعلامیه است برای مجالس مختلف، دور هم نشینی های فرهنگی‌، هنری، یا جشن ها و مجالس مخصوص ِ دیسکوها و بار ها... و یک خارجی‌ که هفته های اول اقامتش را اینجا طی‌ می‌کند، ممکن است بیشتر از هرکس دیگری‌ نسبت به مراسم مختلف پیگیری داشته باشد.ـ


مثلا آن شب یکی‌ از شب هایی بود که من از جایی‌ برمی‌گشتم، اتوبوسی که از آن منطقه به مرکز شهر می رفت به دلیل تعمیرات جاده ای، به طور موقت ایستگاهش تغییر کرده بود و من مجبور به پیاده روی بیشتر بود. یکی‌ از خیابانهای مسیرم محله ی"گامبتا" بود که یکی‌ از محله های عرب نشین شهر است، به خاطر همین اسمش را از قبل به خاطر داشتم و وقتی‌ که باخبر شدم آن شب در یکی‌ از بار‌های این محل مراسم شب شعر برگزار می‌شود، از این فرصت استفاده کردم که به آنجا بروم. بعضی‌ از بار‌های شهر میتواند محیطی‌ متفاوتی از بقیه داشته باشد، و مکانی برای مجلس شعرو موسیقی‌ باشد، مثل یک کافه رستوران، یا یکی‌ از سالن های دانشگاه. مراسم ساعت ۸ شب شروع میشد و حدود ۸:۳۰ بود که من وارد شدم. در کنار جوان ها، امشب عده‌ای با سن بالاتر، یا حتی سال خرده هم جمع شده بودند.ـ


اسم این شعر خوانی‌، "سلام" * بود که سبک خاصی‌ از شعرنویسی به شمار میرود. از قبل اطلاعات کمی‌ نسبت به آن داشتم، مثل اینکه این سبک شعری فقط به سر هم کردن جمله‌های ریتم دار میپردازد، طوری که زنگ خاصی‌ داشته باشد و میتوانست حتی به زبانی دیگر باشد. چند دست میز و صندلی‌ در محیط نسبتا کوچک بار دیده میشد، و جلوی فضایی که با چند پله کوتاه از همکف جدا شده بود، سن کوچکی قرار داشت.از مرد سال خرده ای که موهای صاف و سفیدش را از پشت بسته بود، می پرسم که امشب آیا اینجا "سلام" برگزار می‌شود، او حرفم را تایید می‌کند، اما یادآوری می‌کند که "اینجا وقتی‌ میگن ۸، یعنی‌ ۹، ۹:۳۰. هه..." بعد از چند هفته زندگی‌ در اینجا، سر ساعت نبودن مردم و مراسم را به دفعات تجربه کرده بودم، اما برایم تازگی نداشت چرا که حتی زندگی جمعی تهران را به خاطرم می آورد که به آن عادت داشتم. پیرمرد بلافاصله مرا به یک نوشیدنی‌ دعوت می‌کند، وقتی‌ دعوتش را با لبخند رد می‌کنم ژستی می گیرد که خوب معنی اش را نمی‌فهمم، اما به نظرم رنجیده بود. دور کوچکی در محیط می زنم و برای نشان دادن حسن نیتم از همان پیرمرد در مورد شعر "سلام" میپرسم، او برایم توضیحات مبهمی میدهد، مثلا اینکه هدف اولیه ی این سبک به صحنه آوردن و ابراز کردن هر شعر  یا متن  آهنگینی است که کسی‌ مینویسد، بعد اضافه می‌کند که صد صفحه از شعرهای خودش روی آن میز هستند، نزدیک ترین میز به سن که خانم مسنی همراه یک جفت سی و خرده ای ساله سر آن بودند، و اینطور ‌شد که از من ‌خواست به جمع آنها بپیوندم. بعد از مدتی‌ سالن پر از جمعیتی‌ با قیافه های جدی شده که هر کدام دنبال جایی‌ برای نشستن هستند، عده‌ای هم روی زمین نشستند.ـ
 

 اولین شعر را مرد میانسال سیاه پوستی‌ می‌خواند، که اسمش در مایه های "سایر" بود، و از پاریس برای این مراسم دعوت شده بود. چند تا از شعرهایش را قرائت میکند، با لحنی آرام و صدایی زبر و خشن، گویا هیجان خاصی‌ بین جمعیت ایجاد شده و پس از تمام شدن هر قطعه همگی‌ با حرارت خاصی‌ او را تشویق می‌کنند. از بین همه ی کلماتش فقط عبارت "نامه های فارسی" که ظاهراً از روی اسم رمان‌ مونتسکیو** برداشته بود، توجه مرا به خودش جلب می‌کند. درکل فرق زیادی بین "سلام" و شعرخوانی معمولی‌ نمی بینم. چند نفر دیگر هم به همین ترتیب روی سن جای می گیرند اما مجری به هر کس اجازه ی خواندن بیشتر از یک قطعه را نمیدهد. با توضیحاتی که پیرمرد در مورد این سبک به من داده بود، در مدتی‌ که منتظر شروع برنامه بودیم به اندازه ی یک صفحه جمله‌های سرهم بندی شده ی فارسی نوشتم، خوشحال از اینکه در این جمع کسی با زبان فارسی آشنایی ندارد؛ اما آخر کار به نظرم چیز بدی از آب در نیامده بود، با اینکه آشفتگی کار تا حدی بود که چند جمله ی فرانسوی هم در متن گنجانده بودم... پیرمرد، که دیگر از من می‌خواست او را بابابزرگ صدا کنم، با بقیه ی دوستانش دائم روی این "نامه ی فارسی" که به نظرشان عجیب و غریب می آمد سرک می کشیدند، با توضیح کمی‌ که از معنی آنها برایشان دادم، پیرمرد در عرض چند ثانیه شعر کوتاهی‌ در جواب شعر من نوشت که مرا شگفت زده کرد، اما هر وقت می‌خواستم که اسمش را بپرسم یا اینکه حتی شعر او را باید روی صحنه بخوانم یا نه، به طرز نامفهومی انگشتش را روی لبش می گذاشت و می گفت: "دختر کوچکم سکوت کن!" منظورش را متوجه نمی شدم. گاهی برخی مکالمه ها آنچنان گنگ و نامفهموم جلوه می کنند که حتی اگر زبان فرد مقابل را کامل بفهمی، باز هم به طرز عاجزانه ای به گفت و گوی کر و لال ها شباهت دارد.ـ


* SLAM
**Montesquieu : Lettres Persanes

Advertising
Back to home page
Share this post
Repost0
To be informed of the latest articles, subscribe:
Comment on this post
S
<br /> من حرفمو پس می گیرم. چون از پست های بالا شروع کرده بودم می آمدم پایین، برایم کمی نامفهوم بود "سلام". اما حالا که این پست را خواندم کل حرفهام رو که در پست بالا کامنت گذاشته بودم، پس می گیرم. عالی و<br /> غریب بود. بنویس بنویس و بنویس.<br /> <br /> <br />
Reply