جنبه های مختلف زندگی روزانه با گذشت روزها کم کم خود را نشان می دهند. مثلا زندگی خانوادگی چیزی نبود که در این شهر در محیطی که با آن سر و کار دارم از همان اول مشخص باشد، در مرکز شهر، در تراموا و اتوبوس یا قسمت شمالی تر شهر بسیار به ندرت جمعی خانوادگی به...
Read moreظهر بود که برای ناهار تصمیم گرفتم به یکی از کافه رستوران های مرکز شهر بروم. مثل همیشه قدم زنان که نزدیک میدان کمدی می شوی، جنب و جوش بیشتری که در راه است را از دور حس می کنی. اما با همه ی این ها کرختی ظهر همه جا ولو بود: میز و صندلی های رستوران ها که...
Read moreیکی از عادت هایی که اینجا رایج است این است که بسیاری از مردم هر روز صبح بعد از بیدار شدن و هر زمان دیگری در طول روز، از پنجره ی اتاق یا محل کارشان نیم نگاهی به آسمان می اندازند تا ببینند هوا چگونه است، معمولا آسمان ابری یا گرفته است اما روزهای آفتابی...
Read moreروی صحنه ای که نور سفیدش تنها روشنی سالن کوچک نیمه تاریک بود، از پشت میکروفن نوشته ای را خواندن که تماشاگران چیزی از آن سردر نمی آورند، برایم تجربه ی حس جدیدی بود. وقتی شعرم را می خواندم با اینکه مردم چیزی نمی فهمیدند، صدای"هیسس!"گفتن های متعدد به من...
Read moreاتفاقات و ماجراهایی که در شهر فرنگ، یک خارجی _ بخصوص که تازه رسیده باشد_ را دنبال میکنند آنقدر زیاد هستند که یادآوری یا بیان همه شان گاهی غیرممکن به نظر می آید. این شهر هم یکی از شهرهایی است که همیشه در دل روزها و شبهایش می تواند ماجراهای رنگارنگی پیش...
Read more